بـــــــــودنم را هيچ كـــس باور نداشت هيــــــــچ كس كاري به كار من نداشت بنويسيد بعــــــــد مـــــرگم روي سنگ با خطـــــــــو طــــــي زيبا و قشنـــگ او كه خوابيده است در اين گورستان سرد بــــــــودنش را هيچ كــــــس باور نكرد.....
نويسنده: بهار مورخ: سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 در ساعت: 14:55
يه روز ديدن مجنون نشسته هي با دستش مينويسه ليلي....هي گريه ميکنه اشکش مياد....اسم ليلي پاک ميشه...خاک ها مبدل به گل ميشه....گفتن چي کار ميکني؟ مگه ديوونه شدي؟....گفت: چون ميسر نيست ما را کام او.....عشق بازي ميکنيم با نام او
نويسنده: بهار مورخ: چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 در ساعت: 17:6